حكيم زجاجى
168
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
در او بود بتخانهاى چون بهشت * به خوبى چو ايام ارديبهشت در او نقش چون پر طاو [ و ] س بود * نبد مثل آن زير چرخ كبود 125 قتيبه ، طواوس ورا نام كرد * در آنجا سرافراز آرام كرد يكى روز از بامدادى پگاه * به شهر بخارا شد از گرد راه كهندژ بدانگه بخارا نبود * به مردى برآورد از آن شهر دود فراوان از آن بتپرستان بكشت * در آنجاى خونريز گشت و درشت وز آنجا روان شد به هندوستان * به كام دل از همت دوستان 130 يكى سال زنبيل را تاب داد * به خون جگر خويش را آب داد سرافراز . . . برنهاد * وز آن جايگه باز گرديد شاد ز هندوستان سوى خوارزم رفت * پى كوشش و كينه و رزم رفت به دل شاه خوارزم بد يار او * كه آگه بد از رزم و پيكار او بيامد به خوارزم آن نامدار * گرفت آن كلان خطه را در حصار 135 ز شش ماه افزونتر آنجاى بود * شب و روز چون سرو برپاى بود سرانجام آن شاه بسپرد شهر * گروهى كه بودند پركين و قهر نهفته به دست سران بازداد * قتيبه ز كردار او گشت شاد برآمد شمار سپه شش هزار * بكشتندشان اندر آن شهر زار بدند آن سران را بسى يار خويش * گرفتند و بستند و بردند پيش 140 فزون بود آن مردم از صد هزار * كه بودند اسير اندرآن كارزار سوى مرو بردند يكيك اسير * ببخشيد مهتر به برنا و پير اسيران به هرجا پراكنده كرد * بسى گنج در مرو آكنده كرد [ كه . . . ] چو [ ن ] بر نود سال افزود باز * قتيبه جهانگير لشكر طراز ز جيحون به شهر سمرقند شد * سرافراز با خويش و پيوند شد 145 سمرقند بگرفت اندر حصار * برآمد بر آن مدتى روزگار فرستاد هرجا براى سپاه * رسولان روان كرد و پيكان به راه ز خوارزم و شهر بخارا چو تير * روان شد به درگاه خير البشير نهادند بر هر طرف منجنيق * . . . چو بر مردم شهر شد كار تنگ * ز روى دليران بپريد رنگ